حكيم زجاجى

529

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مرا چرخ از اين آرزو بازداشت * به دل در زمانه يكى راز داشت بگفت اين و تاب و توانش برفت * به خاك اندر آب روانش برفت 75 برآسود از رنج و آز و نياز * تو گفتى نبد هرگز آن سرفراز نبودش فزون از چل و هشت سال * چو رفت اختر عمر او در و بال دو ده سال بد « 1 » شهريار جهان * جز اين نيست با خلق كار جهان كه برمىكشد تا سپهر بلند * دگربار زير افكند مستمند امام جهان بود افزون ز بيست * يكى ماه ، بر وى فلك خون گريست 80 به قول دگر پنج مه بود بيش * به آخر برون رفت از جاى خويش به طرسوس مرد آن شه كامكار * نهان گردد آن كس كه شد آشكار يكى مرد بودست خاقان به نام * ز جمع نديمان آن خويش‌كام به طرسوس در ، خانه‌اى كرده بود * سرش تا به كيوان برآورده بود در آن خانه شد دخمهء شهريار * جز اين نيست بازيچهء روزگار 85 چو شد خان خاقان درآن‌جاى خواب * روان گشت بر خاك ره خون چو آب ز خون لعل شد چشم‌هاى سران * نشستند بر خاك بر مهتران « 2 » رشيد جهاندار بر طوس مرد * زمانه ورا سوى طرسوس برد گر از طوس [ و ] طرسوس يادآورى * ز دل بر لبت سردباد آورى بدانى كه دنياى دون هيچ نيست * برون باد ، از « 3 » اندرون هيچ نيست 90 برآمد ز مأمون شهى و مهى * جهان گشت از آن نامبرده تهى ميانه يكى مرد بد سرفراز * نه كوتاه بودى قدش نى دراز به گونه سيه‌چرده و زردروى * ميان تنگ مانند باريك‌موى شنيدم كه پيشانيش تنگ بود * همان سيب رويش بهىرنگ بود درازش بدى ريش و بينى بلند * پس افكنده گيسو بسان كمند 95 يكى خال بودش بَرِ روى راست * هم آخر چنان خال رويش بكاست قوى پادشاهى بدى باشكوه * هنرمند و بينا « 4 » و دانش‌پژوه ز هر دو طرف گشته ريشش سپيد * ز گيتى برفت و ببد پراميد

--> ( 1 ) بر ( 2 ) نشستن بر خاك و مهتران ( 3 ) ز ( 4 ) وسنا